ایستگاه – مقام ایران ایمیل آشنایی برنامه

ایستگاه – مقام: ایران ایمیل آشنایی برنامه استخدام برنامه نویسی آگهی استخدام استخدام برنامه نویس

گت بلاگز اخبار حوادث محمد جلوی چشمم به 2زن بدکاره تلفن زد ، مصاحبه با معصومه 26ساله که خواستگارش شب عید به صورتش اسیدپاشید

یک زن گرفتار اسیدپاشی شده است و روزهای مشکل را در پیش دارد. او یک‌ماه گذشته را روی تخت بیمارستان سینای شهر تبریز گذرانده، صورتش را هنوز ندیده، شب‌ها مدام کابوس

محمد جلوی چشمم به 2زن بدکاره تلفن زد ، مصاحبه با معصومه 26ساله که خواستگارش شب عید به صورتش اسیدپاشید

مصاحبه با معصومه 26ساله که خواستگارش شب عید به صورتش اسیدپاشید/محمد جلوی چشمم به 2زن بدکاره تلفن زد

عبارات مهم : زندگی

یک زن گرفتار اسیدپاشی شده است و روزهای مشکل را در پیش دارد. او یک ماه گذشته را روی تخت بیمارستان سینای شهر تبریز گذرانده، صورتش را هنوز ندیده، شب ها مدام کابوس آن روز را می بیند و از بقیه می خواهد که صورتش را به او برگردانند.

روزنامه شهروند نوشت: «معصومه جلیل پور» با حال معنوی بسیار بد ولی با حوصله پاسخ پرسش ها را داد

چند سالتان است و تحصیلاتتان چیست؟

محمد جلوی چشمم به 2زن بدکاره تلفن زد ، مصاحبه با معصومه 26ساله که خواستگارش شب عید به صورتش اسیدپاشید

٢٦سالم هست، متولد سال ٧١ و دیپلم دارم.

با محمد از چه زمانی و کجا آشنا شدید؟

ما در اینستاگرام با هم آشنا شدیم. ارتباط خیلی زیادی نیز با هم نداشتیم، چون من سالن آرایشگاه داشتم و از صبح تا شب کار می کردم. قبل از این هم یک ازدواج ناموفق داشتم و چون همسرم خلافکار بود از او جدا شدم و دیگر هم قصد ازدواج نداشتم. محمد از اینستاگرام به من گیر داده بود و دست برنمی داشت، بعدش چندباری یکدیگر را دیدیم. در دو ماه آخر او ول کن نبود، آدرس سالنم را در اینستاگرام گذاشته بودم، او دیده بود و هر روز می آمد دم در آرایشگاه.

یک زن گرفتار اسیدپاشی شده است و روزهای مشکل را در پیش دارد. او یک‌ماه گذشته را روی تخت بیمارستان سینای شهر تبریز گذرانده، صورتش را هنوز ندیده، شب‌ها مدام کابوس

چه حرف هایی می زد؟

می گفت من خیلی دوستت دارم، خودم می آورم و می برمت، می خواهم با تو ازدواج کنم و این حرف ها. بعدش بین حرف هایش گفت که پدرش آشپزخانه تهیه موادمخدر دارد و… من هم قبلش به خانواده ام گفته بودم که او من را می خواهد و دست از سرم برنمی دارد.

مدت آشنایی تان چندماه شد؟

شش ماه بود که به من خبر می داد و دو ماه بود که زیاد همدیگر را می دیدیم، آن هم به این علت که او ول کن نبود. همه از من پرسش می کردند که او کیست و من هم می گفتم خواستگار است و داریم با هم آشنا می شویم. بعد او گفت پدرم خلافکار هست، ولی من با او کاری ندارم و من هم باور کردم، تا این که یک ماه پیش به برادرم گفتم این پسر ول کن من نیست و می خواهد با من ازدواج کند و از او خواستم راجع به اش تحقیق کنند، ولی بعد متوجه شدم که هم محله ای های او گفته اند محمد از پدرش بدتر هست، از همسرش جدا شده است و قبل از آن به او خیانت کرده هست. گفتند او زورگیر و خفت گیر هست. یک روز قبل از این اتفاق او آمد دنبالم تا با هم حرف بزنیم.

محمد جلوی چشمم به 2زن بدکاره تلفن زد ، مصاحبه با معصومه 26ساله که خواستگارش شب عید به صورتش اسیدپاشید

یعنی دقیقا چه روزی؟

این اتفاق روز ٢٨ اسفند جهت من افتاد و روز قبلش یعنی ٢٧اسفند آمد به دیدنم. من همین طوری با چادر پایین رفتم، چون نمی خواستم با او بیرون بروم. بهش گفتم محمد من نمی خواهم و نمی توانم با تو ازدواج کنم، چون یک بار در زندگی ام شکست خورده ام و نمی توانم این طوری ادامه دهم، دست از سرم بردار. همان جا به دو زن که فاحشه بودند، زنگ زد و بعدش به من گفت تو فکر کردی زن جهت من کم است؟ دوروبرم پر هست، ولی من تو را دوست دارم و می خواهم با تو باشم. من هم گفتم اصلا از این به بعد به رویت هم نگاه نمی کنم، تو که الان جلوی من به زن های دیگر زنگ می زنی، بعد از ازدواج می خواهی چه کار کنی. البته این را بهانه آوردم، چون به علت خلافکار بودنش او را نمی خواستم. بعدش من را برگرداند خانه.

یک زن گرفتار اسیدپاشی شده است و روزهای مشکل را در پیش دارد. او یک‌ماه گذشته را روی تخت بیمارستان سینای شهر تبریز گذرانده، صورتش را هنوز ندیده، شب‌ها مدام کابوس

و بیست وهشتم اسفند ماجرا از کجاشروع شد؟

آن روز قرار بود با مادرم به بازار برویم. به مادرم گفتم من می روم پایین، بعد شما بیا. هنگامی که رفتم پایین دیدم دم در ایستاده، گفت یک لحظه بیا کارت دارم. من هم گفتم چه کارم داری؟ مگر من نگفتم که دوروبرم نیا و ولم کن، ولی خواهش کرد که بروم و جوابش را بدهم. من رفتم نزدیکتر ولی سوار ماشین نشدم، او در ماشین را باز کرد و از موهایم من را کشید داخل. منزل ما نزدیک بزرگراه پاسداران هست، او من را به بزرگراه برد، یک دور هم زد و هی می گفت تو هرچی بخوای من همان می شوم و تو را به خدا من را ول نکن. من گفتم نه و دست از سرم بردار. بعد کنار بزرگراه ماشین را نگه داشت و یک قمه درآورد، موهایم را گرفت و گفت سرت را می برم. من تقلا کردم که قمه را به من نزند و در آخر قمه را زد به دستم و دو انگشتم را برید. من التماس می کردم که کاری با من نداشته باش و بعد قمه را انداخت و از زیر صندلی من یک بطری یک لیتری برداشت، صندلی ام را خواباند و روی سینه ام نشست. من اول فکر کردم آب است و فکر نمی کردم اسید باشد.

او همه اسید را روی صورت و بدنم ریخت و با پایش من را بیرون ماشین پرت و فرار کرد. من حدود ٢٠دقیقه کنار اتوبان افتاده بودم و می سوختم. همه جایم می سوخت تا این که مردم کم کم جمع شدند و آب رویم ریختند. بعد هم به اورژانس زنگ زدند و من را به بیمارستان بردند. چشم هایم خیلی تار می دید و بدنم می سوخت. الان هم قیافه ام را کلا از دست داده ام. (گریه) مدام یاد این می افتم که اسید لباس هایم را سوزانده بود و من لخت کنار خیابان افتاده بودم، آبرویم رفت. همه جمع شده است بودند و از من فیلم می گرفتند.

محمد جلوی چشمم به 2زن بدکاره تلفن زد ، مصاحبه با معصومه 26ساله که خواستگارش شب عید به صورتش اسیدپاشید

آن موقع که با او آشنا شده است بودید، حس خودتان چطور بود؟ دوستش داشتید؟

او من را خیلی دوست داشت، ولی چون یک بار در زندگی ام شکست خورده بودم، نمی توانستم به هرکسی اعتماد کنم. چون او خیلی بهم دوستی می کرد، بهش عادت کرده بودم، ولی نه این طور که اگر نباشد بمیرم یا خیلی دوستش داشته باشم. او ول کن من نبود و مدام هم تهدیدم می کرد؛ به عنوان نمونه من به شوخی به او می گفتم یک روز با تو نباشم چه کار می کنی و او هم می گفت بلایی سرت می آورم که هیچ کس به رویت نگاه هم نکند. من فکر می کردم شوخی می کند.

اصلا فکرش را هم نمی کردید که منظورش اسید باشد؟

اصلا فکرم هم به آن سمت نمی رفت، چون بعدش مدام می گفت من حاضرم بمیرم، ولی به پای تو سنگ هم نخورد. با این حرف هایی که می زد انتظارش را نداشتم که این کار را بکند.

از ماجرای دستگیری محمد خبری دارید؟ آن طور که اطلاع دارم الان در زندان تبریز است.

بله. آن روز که آمده بود بیمارستان و داد زده بود که می خواهم معصومه را بکشم و نمی خواهم زنده بماند، فرار کرده بود. قبلش هم زنگ زده بود به مادرم و گفته بود دخترت را کشتم، بروید پیدایش کنید. مادر من فشارخون و دیابت دارد و کم مانده بود سکته کند. بعدش آنها من را پیدا کردند. تا یکی دو روز بعدش او به برادرم زنگ می زد و ترساندن می کرد، می گفت همه تان را می کشم تا این که خطش را ردیابی و دستگیرش کردند.

حستان الان نسبت به محمد چطور است؟ دلتان می خواهد مجازاتش کنید یا او را ببخشید؟

من آدمم، هیچ وقت آزارم به یک مورچه هم نرسیده هست، هیچ وقت دلم نمی آید کسی را اذیت کنم. نمی توانم کسی را که سالم است و جان در بدن دارد، مجازات کنم. من فقط می خواهم با او قانونی برخورد شود، می خواهم عدالت اجرا شود.

خب قانون می گوید که او باید قصاص شود، یعنی کاری را که او با شما کرده، شما هم با او بکنید. این کار را انجام می دهید؟

نمی دانم، من الان به این فکر نمی کنم. هرشب کابوس و آن صحنه را در خواب می بینم و بیدار می شوم. چشم هایم را عمل کرده اند و فعلا نمی بینم. صورت، بدن و دست هایم نابود شده است هست. هنوز به این فکر نکرده ام که می توانم به عنوان نمونه به صورت او اسید بپاشم یا نه.

این مسلم است که نمی توانم او را ببخشم، قطعا نمی بخشم. بخشیدن من چه فایده ای دارد؟ چی را به من برمی گرداند؟ شما بیایید من را ببینید، هر روز من را می برند پوست از سروصورتم می کَنند و کلی درد می کشم. چی را می خواهد به من برگرداند؟

خواهرتان می گفتند قبل از این که این اتفاق برایتان بیفتد از صورتتان خیلی راضی بودید و حس خوبی به قیافه تان داشتید.

بله. تصویر های قبل از اسیدپاشی را ببینید، من از صورتم راضی بودم، الان نه از موهای بلندم و نه پوست سروصورتم چیزی نمانده. قبل از این اتفاق خودم را در آینه نگاه می کردم و به خدا می گفتم شکرت که من آن قدر صورت قشنگی دارم.

از مسئولان دولتی یا قضائی درخواستی دارید؟

من فقط می خواهم عدالت اجرا شود. من صورتم را می خواهم، می خواهم که صورتم را به من برگردانند. من نمی توانم اینطوری زندگی کنم. اگر من را ببینید می فهمید چه می گویم. می خواهم به وضعیتم پیگیری کنند. این آقا هنوز زنگ می زند و ترساندن می کند، می گوید من پول دارم و خانواده ام آشنا و پول دارند و فلان و بهمان می کنیم؛ ولی ما آنطوری نیستیم، ما یک خانواده راحت و معمولی هستیم. برادرم کارگر راحت است و من هم سالن آرایشگاه دارم که خرجمان را از آن درمی آوردیم. منزل مان کوچک و اجاره ای هست. اگر عدالتی است باید جهت من اجرا شود. هر روز گریه می کنم و دکترها آرامبخش می زنند. می گویند افسرده شده است ام. هر دو روز یک بار من را به اتاق عمل می برند و پوستم را می سابند. پدرم درآمده هست، هر روز می میرم و زنده می شوم. مادرم هر روز آب می شود.

پدرتان فوت کرده است؟

بله ٩ سال پیش فوت کرد.

موقع ازدواج اولت چندسالت بود؟

١٦ساله بودم.

آیا آن قدر سریع ازدواج کردید؟

اجباری بود. او دوست سربازی برادرم بود، بعد از این که پدرم فوت کرد به منزل مان رفت وآمد داشت و خواستگاری کرد. من رد کردم ولی چون برادرم اصرار کرد ازدواج کردیم. آنها نگذاشتند نامزد بمانیم، بعد از عقدمان رفته بودم منزل خواهرش که نگذاشتند به منزل برگردم. دیگر چندماه با او زندگی کردم تا این که فهمیدم خلافکار است و از او جدا شدم. او را هم دستگیر کردند و ١٢ سال زندانی به او دادند.

واژه های کلیدی: زندگی | ماشین | ازدواج | در ماشین | اخبار حوادث


دانلود فایل ها

نویسنده : getblogs